مردی از کویر آن چنان که می اندیشید، برخواست تا ارزش های پوسیده ی حاکم بر جامعه را به نبرد بخواند. با پتک گران آگاهی و شجاعت و استقامت ، به جان بت های معبود زمان خود افتاد و صدای این پتک در اعماق خاموش و تاریک تاریخ ما بلند و بلندتر شد. بت ها به لرزه در آمدند. زر و زور و تزویر، خطر را دریافتند و هرچه تنگتر برای خاموش کردن این غرش در کنار هم قرار گرفتند.
باز خاموشان کج اندیش مانده در عصر سنگ برخواستند و ندا دادند که دین از دست میرود... ! و مردی از کویر همچنان به راه خود میرفت و در چنگال عمال زور و خدمه زر و با رضایت تزویرگرانی عوام فریب ، به دردناکترین شکنجه های روحی گرفتار می شد.
اما او همیشه در اوج چنین درخششی از آگاهی و اراده به سکوتی مرگبار و حیاتی، عاری از حرکت، باز به دست عمله ی جهل محکوم میشد. و آیا تمام حکایت این بود؟ هرگز.
مرد ابراهیم وار در گلستانی از خاک گلگون نشست و به همه ی دوزخیان زمین، خندید و به اشاره ی تبرش، قندیل های یاس شکستند و کلام عطر آگینش لطف نسیم شد.
هنگامی که فراموشی خورشید دینداری و زلالی همه ی چشم های ناامید و سنگین غم همه ی مردم را در کلامش به دلیری فریاد میکرد و رمز زیستن را به همه ی مردان تاریخ می آموخت، تنها بود. تنهای تنها.
اما میگفت: ((اگر تنهاترین تنها ها شوم، باز خدا هست. او جانشین همه نداشتن هاست. نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است. اگر تمام خلق ، گرگ های هار شوند و از آسمان هول و کینه به سرم ببارند، تو مهربان جاویدان آسیب ناپذیر من هستی.
ای پناهگاه ابدی! تو میتوانی جانشین همه بی پناهی ها شوی. ))

سلام عزیزم قلم دلنشینی داری تبریک میگم اولی...




Comments
راستی چرا سایت سرزمین دریا و کویر رو واسه دوستات لینک نکردی
RSS feed for comments to this post