سال 1365 بود. بیست و نهم آبان هم بود. از همه مهتر اینکه 17 ربیع الاول (تولد پیامبر گرامی اسلام (ص) ) هم بود. من آمدم. از جائی که هیچ چیزی به یاد ندارم. فقط میدانم آمدم. حتی نمی دانم این آمدن برای چه بود؟ من آمدم و عده ای هم انتظار مرا می کشیدند. عده ای که به مناسبت تولد پیامبر (ص) مرا "امین" نامیدند.

صدبار نوشتم و پاک کردم. کم کم چوب خط نانوشته های من داره بالا میره. حرف دلم داره زیاد میشه. نمی دونم چرا اینطوری شدم. دیگه راحت نمی تونم حرف بزنم.... دوست داشتم حرف هائی رو بزنم که نشد. شاید سال بعد.....
یکسال دیگر از جوانیم گذشت...
من ارام تر شده ام...
شاید صاف تر...
در شب تولد خویش سخت در اندیشه ی فردایم...
در تب و تاب سفر...
در تلاش برای تحقق هزاران ارزو...
و من همیشه پر امیدم...
در آخرین روزهای پاییزی بزرگترین آرزوی من این هست که در روز تولدم دوباره نو بشوم. همانقدر معصوم که روز تولدم بودم.
تولد پاییزی من بشارتی از سوی تو بود
و تو خود بشارتی بر زندگان زمین
تولد دوباره من سرود زیبای لحظه هاست که می آیند...
چه زیباست درک زمان..
آنگاه که تو را یافتم
وجودم سرشار از مهر تو شد..
من تولدی دوباره در پاییزم..
تولد من در من...
تولد دوباره آرامش، عشق ،شادی و مهربانی تو خدا
نگاه تو شادی بخش سرود زندگیست
دیگر گذر زمان را نخواهم پایید
من با رویای تو بر بال فرشتگان..
زمان را به سیطره اراده خویش در خواهم آورد..
و قدرت بندگی تو را مغرورانه فریاد خواهم زد!!!!!
پاییز من
عطر تولد دارد
طراوت را از لفظ پاییز میشنوم
آنگاه كه از طبیعت نیمه عریانش
رنگ ها را آرام آرام به زمین میریزد
پ ن:
1. منبع شعر رو نمی دونم.
آخرین بروزرسانی (شنبه ، 28 آبان 1390 ، 18:27)

سلام عزیزم قلم دلنشینی داری تبریک میگم اولی...




Comments
RSS feed for comments to this post